چهار زندان
آدمیزاد همیشه اسیر است، اسیر چهار زندان:
- زندان طبیعت؛ زندانی که در رحم مادر برای آدمی تعبیه شده و علم برای رهایی از آن زندان، سزارین را به کار می برد و او را به هر حال نجات می دهد اما محکومیت آدمی هنوز تمام نیست.
- زندان اجتماع؛ جامعه و شهر و روستا و قانون و خلق هر کدام به صورتی او را محدود می سازند تا جایی که امکان یک ادرار ساده را در وسط کوچه ازو سلب می کنند.
- زندان تاریخ؛ آدمی محکوم به زندگی در یک برهه از زمان است - حالا قرن حجر باشد یا قرن اتم فرقی نمی کند - انسان قرن اتم نمی تواند به عصر حجر برگردد، و انسان عصر حجر هم طبعا نمی تواند برای خود عصر اتم بیافریند.
- زندان روح؛ این دیگر بالاترین زندان هاست. اگر بشود آدمی خود را به صورتی، در لحظاتی کوتاه، از زندان های رحم و محیط و قرداد اجتماعی و تاریخ خلاص کند و سر به بیابان بگذارد، این زندان آخرین دیگر خلاصی بردار نیست.
این همان چیزی است که ویکتور هوگو از آن به چشم وجدان تعبیر می کند – چشم وجدانی که بالاخره تا درون قبر از قابیل، قاتل هابیل - برادرش - چشم برنداشت، تا آن که بیل های خاک، گور او را پر کرد.
(ماه و خورشید فلک ، باستانی پاریزی، صفحه ۲۱)

روحش شاد ...
_____________________________________________________________________________
پ.ن : سال نو مبارک ( امیدوارم سالی پر از خیر و برکت برای همه باشه )

آیدا