"می دانی مادربزرگ یک روز به من چه گفت؟ گفت در انجیل خوانده است که خداوند در عرش اعلی نشسته و به مردمی که به او توجه ندارند می خندد."

پرسیدم : چرا؟

گفت: "اگر خدایی ما را آفریده باشد، پس باید ما را چیزی مصنوعی بداند. ما حرف می زنیم، بحث می کنیم، می جنگیم، یکدیگر را ترک می کنیم و می میریم. می بینی؟ ما چنان هوشمندیم که بمب های اتمی می سازیم و موشک به ماه می فرستیم. اما هیچ یک نمی پرسیم از کجا می آییم. ما فقط در اینجا هستیم، و هر یک در مکانی جاگیری کرده ایم."

" و به همین دلیل است که خداوند به ما می خندد؟"

"دقیقا! اگر ما یک آدم مصنوعی درست کنیم و این آدم مصنوعی شروع به صحبت کردن درباره بازار بورس یا مسابقه اسب دوانی کند، بدون آن که ساده ترین و مهم ترین سوال را مطرح کند، یعنی این که چگونه همه چیز به وجود آمده است، در این صورت حسابی خواهیم خندید، این طور نیست؟

سپس قاه قاه خندید.

"ما باید کتاب مقدس را قدری بیشتر بخوانیم پسرجان. پس از آن که خداوند آدم و حوا را آفرید، به درون باغ رفت و آنها را زیرنظر گرفت. اگر بخواهیم دقیق صحبت کنیم، پشت بوته ها و درختان به انتظار نشست و همه ی کارهای آنها را به دقت دنبال کرد. می فهمی؟ چنان مجذوب مخلوق خود بود که نمی توانست از آنها چشم بردارد. و من او را سرزنش نمی کنم . اوه، نه، من او را کاملا درک می کنم."


(راز فال ورق - صفحه 21 و 22)