روز اول باورش برام خیلی سخت بود ... البته هنوز هم باور نکردم! تمام خاطرات هفت سال، دست نوشته های هفت سال، یک­ دفعه پاک بشه ... گم بشه ... و هیچ کس هم پاسخگو نباشه!

   از ترم یک دوران دانشجویی هر وقت غم داشتم، هر وقت شاد بودم، هر وقت دلم گرفت، حتی وقتی که عاشق شدم! همیشه و همه وقت به محفل عشقم پناه می آوردم و با یک شعر یا نوشته یا عکس این دفتر خاطرات مجازی رو به روز می کردم.

   اما فقط یک روز! فقط یک روز طول کشید تا تمام مطالب و دست نوشته هام پرید ... مثل یک پلک بر هم زدن بود! مثل یک خواب بعد از ظهر! وقتی به وبلاگم سر زدم، دیدم هیچ چیز نیست ... انگار نه انگار که یک روز یک دانشجوی ترم یک ِ خوش ذوق با تمام انرژی که میشه برای یک دختر 18 ساله تصور کرد، هر هفته این وبلاگ رو به روز کرده!  با چه سلیقه ای مطلب جدا می کردم و عکس آپلود می کردم ... درست مثل کاردستی های دوران کودکی که دور عکس ها رو قیچی می زدم و وسط دفتر شعرم می چسبوندم ... یا حتی دوران نوجوانی که هر وقت گلی می چیدم با چه دقتی گلبرگ هاشو بین بیت به بیت غزل هام می چسبوندم!

   انگار نه انگار که دی ماه سال 86 با یک تفأل به حافظ، این وبلاگ شد تمام زندگی من، و تا همین ماه پیش هم مرتب به روز می شد! حتی خلاصه ی کتاب هایی که می خوندم هم اینجا می نوشتم. این محفل تمام خاطرات این هفت سال من بود!

  یک ماه عزادار دلنوشته های گم شده ام بودم و حتی اشک هم ریختم! مثل مادری که فرزند ِهفت ساله گم کرده ...

   اگرچه مدیر بلاگفا جوابی به من نداد و هیچ کس مسئول این اتفاق ساده ولی برای من ناگوار نبود، اما امروز بالاخره یک یاعلی گفتم و دوباره شروع کردم! شش مرداد در تقویم دل من روز مبارک وعزیزیه ... پس چه روزی بهتر از امروز برای شروع ...

باز هم می نویسم ... در همین محفل عشق می نویسم ... شاید این شروع دوباره یک تلنگر باشه برای نوشته های تازه، شعرهای تازه، خاطرات تازه، و نگاهی تازه به زندگی!

 

 

 

پی نوشت :

ای ماه سر به مهر! سر از سجده برندار
پشت سرت کسی ست که شق القمر کند! 

»محمود حبيبی«