تبليغاتX
محفل عشق
بیا که رونق این کارخانه کم نشود / به زهد همچو توئی یا به فسق همچو منی


نگران نباش عشق من

یارانه ام را به حسابم ریخته اند

و من دیگر آن قدر ثروتمند شده ام

که می توانم تو را تا هر کجا که بخواهی برسانم

راستی...

هنوز هم اهل پیاده روی هستی؟!!

(میلاد تهرانی)


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 21:49  توسط آیدا پارس پور  | 

تو کیستی که من این گونه

به اعتماد

نام خود را با تو می گویم،

کلید خانه ام را

در دستت می گذارم،

نان شادی هایم را

با تو قسمت می کنم،

به کنارت می نشینم و بر زانوی تو

این چنین آرام

به خواب می روم؟

کیستی که من

این گونه به جد

در دیار رویاهای خویش

با تو درنگ می کنم؟

(احمد شاملو)

ای عشق

ای شیرین ترین شراب

سه سالگیت مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 23:40  توسط آیدا پارس پور  | 

 

 

زني را مي شناسم من

که شوق بال و پر دارد


ولي از بس که پر شور است


دو صد بيم از سفر دارد

 

زني را مي شناسم من

که در يک گوشه ي خانه


ميان شستن و پختن


درون آشپزخانه



سرود عشق مي خواند

نگاهش ساده و تنهاست


صدايش خسته و محزون


اميدش در ته فرداست



زني را مي شناسم من

که مي گويد پشيمان است


چرا دل را به او بسته


کجا او لايق آنست
؟


زني هم زير لب گويد

گريزانم از اين خانه


ولي از خود چنين پرسد


چه کس موهاي طفلم را


پس از من مي زند شانه؟



زني آبستن درد است

زني نوزاد غم دارد


زني مي گريد و گويد


به سينه شير کم دارد



زني  با تار تنهايي

لباس تور مي بافد


زني در کنج تاريکي


نماز نور مي خواند



زني خو کرده با زنجير

زني مانوس با زندان


تمام سهم او اينست


نگاه سرد زندانبان



زني را مي شناسم من

که مي ميرد ز يک تحقير


ولي آواز مي خواند


که اين است بازي تقدير



زني با فقر مي سازد

زني با اشک مي خوابد


زني با حسرت و حيرت


گناهش را نمي داند



زني واريس پايش را

زني درد نهانش را


ز مردم مي کند مخفي


که يک باره نگويندش


چه بد بختي چه بد بختي



زني را مي شناسم من

که شعرش بوي غم دارد


ولي مي خندد و گويد


که دنيا پيچ و خم دارد



زني را مي شناسم من

که هر شب کودکانش را


به شعر و قصه مي خواند


اگر چه درد جانکاهي


درون سينه اش دارد



زني مي ترسد از رفتن

که او شمعي ست در خانه


اگر بيرون رود از در


چه تاريک است اين خانه



زني شرمنده از کودک

کنار سفره ي خالي


که اي طفلم بخواب امشب


بخواب آري


و من تکرار خواهم کرد


سرود لايي لالايي



زني را مي شناسم من

که رنگ دامنش زرد است


شب و روزش شده گريه


که او نازاي پردرد است



زني را مي شناسم من

که ناي رفتنش رفته


قدم هايش همه خسته


دلش در زير پاهايش


زند فرياد که بسه



زني را مي شناسم من

که با شيطان نفس خود


هزاران بار جنگيده


و چون فاتح شده آخر


به بدنامي بد کاران


تمسخر وار خنديده



زني آواز مي خواند

زني خاموش مي ماند


زني حتي شبانگاهان


ميان کوچه مي ماند



زني در کار چون مرد است

به دستش تاول درد است


ز بس که رنج و غم دارد


فراموشش شده ديگر


جنيني در شکم دارد



زني در بستر مرگ است

زني نزديکي مرگ است


سراغش را که مي گيرد


نمي دانم؟


شبي در بستري کوچک


زني آهسته مي ميرد

 

زني هم انتقامش را

ز مردي هرزه مي گيرد



زني را مي شناسم من

 

(فریبا شش بلوکی)

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 20:38  توسط آیدا پارس پور  | 

لبهای تو سوره سوره تفسیر خداست

چشمـان تـو بی ریاتـر از آینه هاست

ای سبـزتـرین سبـزتـرین سبـزتـرین

سیمای تو سین هشتم سفره ی ماست

(ایرج زبردست)


 سال نو مبارک

این هم عیدی :

http://www.bolbolzabooni.com


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 16:11  توسط آیدا پارس پور  | 

خدانگهدار ای مظلوم ترین فصل ها

ما را ببخش، سرمایت را دیدیم 

پاکی و سپیدیت را نه

دلگیری می دانم

یک رنگیت را ارج ننهادیم و غرق چند رنگی بهار شدیم

ما انسان ها همینیم !!!

یک رنگ ها را دوست نداریم

مبهوت و غرق رنگ های پر ریا می شویم

ما را ببخش 

ندانستیم آب رنگ، نقاشی بهار را از قطرات برف و باران تو توان کشیدن دارد

ما را ببخش 

عطر گل  یخ را که عطر آگین وجود توست فراموش کردیم

خدا نگه دار فصل تنهای من

می دانم سال دیگر می آیی

بعد از اشک ریزان پاییز

به پیشواز 

نه عیدی داری و نه عیدانه ای

ما را ببخش که ندانستیم

اگر هیزمی روشن می کند گرمایی را در خانه مان

این گرما مدیون حضور توست

آدم برفی مهربان با تو معنا می گیرد،

آغوش گرم، با تو تصویر می شود ...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 16:58  توسط آیدا پارس پور  | 

سلام.

اول از همه ممنونم از همه ی دوستانی که در این چند ماه با دعاهاشون مایه دلگرمی بودند.

دوم شرمنده بابت تاخیر در به روز رسانی و بدقولی !!!

و در آخر شعری از فریدون مشیری تقدیم به شما :

 

 

گفت دانایى که گرگى خیره سر

هست پنهان در نهاد هر بشر

لاجرم جارى است پیکارى بزرگ

روز و شب مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

اى بسا انسان رنجور و پریش

سخت پیچیده گلوى گرگ خویش

اى بسا زور آفرین مردِ دلیر

مانده در چنگال گرگ خود اسیر

هرکه گرگش را دراندازد به خاک

رفته رفته مى‌ شود انسان پاک

هرکه با گرگش مدارا مى‌ کند

خلق و خوى گرگ پیدا مى‌ کند

هرکه از گرگش خورد دائم شکست

گرچه انسان مى‌ نماید ، گرگ هست

در جوانى جان گرگت را بگیر

واى اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیرى گر که باشى همچو شیر

ناتوانى در مصاف گرگ پیر

این که مردم یکدگر را مى ‌درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند

این که انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمان روایى مى‌ کنند

این ستمکاران که با هم هم رهند

گرگ هاشان آشنایان همند

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 22:22  توسط آیدا پارس پور  | 

در مدرسه جز خون جگر نیست حلال          آسوده دلی در آن محال ست محال

 

سخت مشغول درس و امتحان و کنکور ارشدم

پیشاپیش به خاطر نبودن هایم عذرخواهی می کنم

باشد که سرافراز برگردم

محفل عشق تا آخر بهمن به روز نخواهد شد و اما بیشتر از قبل محتاج محبت های شما و چشم به راه دعا ...

 

ما جامه نمازی بـه سـر خم کردیم

بـر خـاک خـرابـات تـیـمـم کـردیـم

شـایـد بـه در مـیکـده هـا دریـابـیـم

آن عمر که در مدرسه ها گم کردیم

(محمد غزالی)

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 21:43  توسط آیدا پارس پور  | 

مـنـصـور حـلاج آن نهـنگ دریـا         کز پنبه­ ی تن دانه­ ی جان کرد جدا

روزی که اناالحق به زبان می­ آورد       منصـور کجا بود؟ خـدا بود ، خدا

                                                         (منسوب به ابوسعید ابوالخیر)

 

اتهام و شهادت حلاج:

ابوالحسن حلدانی گوید: روزی که حلاج را اعدام کردند من آن جا بودم. او را از زندان بیرون آورده بودند دربند و زنجیر،

بدو گفتم: ای شیخ! این احوال را از کجا یافتی؟ گفت: از نوازش­ های جمال او. ازبس کسانی را که مشتاق وصالند، جذب می کند.

گویند درویشی در آن میان از او پرسید که عشق چیست؟

گفت: امروز بینی، فردا و پس فردا. آن روزش بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش به باد دادند.

عطار گوید: چون به زیر طاقش بردند به باب الطاق پای بر نردبان نهاد.

گفتند: حال چیست؟ گفت: معراج مردان سر دار است.  دست برآورد و روی در قبله مناجات کرد. پس بر سر دار شد.

جماعت مریدان گفتند: چه گویی در ما که مریدیم و آن ها منکرانند و تورا سنگ خواهند زد؟

گفت: ایشان را دو ثواب است و شما را یکی. از آن که شما را به من حسن ظنی بیش نیست و ایشان از قوت توحید به صلابت شریعت می جنبند و توحید در شرع اصل بود و حسن ظن فرع.

ابوالعباس بن عبدالعزیز گفت: او را تازیانه زدند. هر ضربه شلاق که می ­خورد می گفت: احد! احد!

سپس دست ها و پاهایش را قطع کردند و او کلمه ای بر لب نیاورد.

چون دستش جدا کردند، خنده ای بزد. گفتند: خنده چیست؟ گفت: دست از آدمی بسته جدا کردن آسان است. مرد آن است که دست صفات قطع کند.

پس پاهایش را بریدند. تبسمی کرد و گفت: بدین پای سفر خاک می کردم. قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم کند اگر توانید، آن قدم ببرید.

پس دو دست بریده بر روی و ساعد مالید و خون آلود کرد. گفتند: چرا کردی؟ گفت: وضو می سازم.

رکعتان فی العشق، لا یصح وضوء هما الا بلادم.

در عشق دو رکعت است که وضوء آن درست نیاید الا به خون.

پس خواستند تا زبانش ببرند. گفت: چندانی صبر کن که سخنی گویم. روی سوی آسمان کرد و گفت:

الهی! بر این رنج که از بهر تو می دارند محرومشان مگردان و از این دولتشان بی نصیب مکن. الحمدلله که دست و پای من بریدند در راه تو، و اگر سر از تن باز کنند، در مشاهده جلال تو.

 

قرائت حکم و بریدن سر:

وزیر با ملازمان به پای دار آمد و طوماری از آستین بیرون آورد که در آن گواهی بود به امضای هشتاد و چهار نفر از فقیهان، بدین مضمون:

او را اعدام کن، مرگ وی برای آرامش اسلام لازم است. خون او به گردن ما باشد!

حلاج را از چوبه دار فرود آوردند و دژخیم پیش آمد. آن گاه وزیر به شهود گفت:

امیرالمومنین از گناه خون او مبری است! گفتند: آری. گفت: و من هم گناه خون او را بر گردن ندارم! گفتند: آری.

پس از آن سرش را از تنش جدا کردند. گویند که چون خون وی بر زمین روان گردید در سی و یک جای نگاشت: الله، الله.

پس بدنش را در حصیری پیچیدند، بر آن نفت ریختند و سورانیدند. در پایان خاکسترهایش را بر فراز مناره ای که در آن جا اذان می گفتند بردند تا باد به هر سوی بپراکند.

بعضی گفته اند: خاکسترش را از بالای مناره به دجله ریختند. تاریخ این واقعه 26 ماه مارس 922 میلادی، برابر قریب نوروز نجومی سال 301 هجری شمسی بود.

 

اساتید او:

عمرو بن عثمان مکی

جامی می نویسد: آن چه وی را افتاد به دعای استاد وی بود، عمرو بن عثمان مکی، که حلاج را در حال نگارش چیزی غافلگیر کرده بود.

پرسید چه چیز است؟ حلاج جواب داد: چیزی که بتواند با قرآن قیاس شود! آن گاه مکی او را نفرین کرد.

 

جنید

حلاج روزی به سراغ جنید رفته گفت: اناالحق. ولی جنید بلافاصله پاسخ داد که: خیر، تو به واسطه ی حق وجود داری! کدام چوبه دار به خونت رنگ خواهد شد؟

گویند حسین گفت: آن روز که من سر چوب پاره سرخ کنم، تو جامه سفید صوف را از تن درآورده، جامه فقیه بر تن خواهی پوشید!

نقل است که: آن روز که ائمه فتوی دادند که او را بباید کشت، جنید در جامه تصوف بود، خلیفه فرمود که : خط جنید باید!

جنید دستار و دراعه درپوشید و جواب فتوی نوشت که:

نحن نحکم بالظاهر، یعنی بر ظاهر حال کشتنی است و فتوی بر ظاهر است و اما باطن را خدای داند.

عطارگوید جنید را گفتند این سخن که حسین بن منصور می گوید (اناالحق) تأویلی دارد؟ گفت: بگذارید تا بکشند که روز تأویل نیست.

 

شبلی

شبلی گفته است: من و حلاج از یک مشربیم. اما مرا به دیوانگی نسبت کردند، خلاص یافتم و حسین را عقل او هلاک کرد.

نقل است که شبلی گفت: او را در خواب دیدم. گفتم: خدای تعالی با این قوم چه کرد؟

گفت: هر دو گروه را بیامرزید. آن که بر من شفقت کرد، مرا بدانست و از بهر حق شفقت کرد، و آن که عداوت کرد، مرا ندانست و از بهر حق عداوت کرد.

 بر هر دو قوم رحمت کرد که هر دو قوم معذور بودند.

                                                          ( تذکره الاولیاء – عطار صفحه 594)

 

گفت آن یار کزو گشـت سـر دار بلند      جرمش این بود که اسرارهویدا می کرد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 15:0  توسط آیدا پارس پور  |